سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

شیطونک

گاهی وقت ها آنقدر از زندگـــی خستـــه می شوم که دلــــم می خواهد 

قبل از خــــواب ؛

ساعت را روی "هیچوقــت" کــــوک کنم ...!




نوشته شده در تاریخ جمعه 92/9/8 توسط شیطونک

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: پدر یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟


گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟


گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟


گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!


یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن نه. پرسیدم خارج چی؟ و باز جواب دادند نه! 

خلاصه پدر ما رفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟ 

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد....



اگر این مطلب رو دیدی بدون که خدا تو رو خیلی دوست داشته 

که امروز این زنگ خطر رو برات بصدا در آورده

پس ...

تو هم برای عزیزانت بخوان و زنجیره مهربانی را ادامه بده

برای اونایی که یادشون رفته من رفتنی ام ...

شاید حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... 

دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب ...




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 92/1/19 توسط شیطونک

ژاپن : 
بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات میسازد
مصر:  
درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند 
هند : 
او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقلویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی (ACTION) پیش می آید و سرانجام آن دو با هم ازدواج می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود
عراق :  
مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند 
چین : 
درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی میفروشد
اسرائیل
بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید. مرگ
بر  ا سرا ئیل
گینه : 
او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند 
 کوبا : 
او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند
پاکستان
او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید
اوگاندا : 
درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد 
انگلیس : 
نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس میخوانند
 ایران:  
عاشق تخم مرغ است سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند.عاشق عبارت « خستهنباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس. هر روز دوپرس از غذای دانشگاه رامی خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید. او سه سوته عاشق می شود.اگربا اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود.هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چراصاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند. او چت می کند. خیابان متر می کند و در یک کلام عشق می کند. نسل دانشجوی ایرانی درسخواندر خطر انقراض است.




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 91/6/7 توسط شیطونک

یک مهندس و یک پزشک در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید
پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است
من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید 5 دلار به من بدهید
بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من 5 دلار به شما می‌دهم .
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد
این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى داد
گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید 5 دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم 50 دلار به شما می‌دهم
 این پیشنهاد، مهندس را قانع کرد و رضایت داد که با پزشک بازى کند پزشک نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر
است»؟
مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به پزشک دادحالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که
وقتى از تپه بالا می‌رود 3پا دارد و وقتى پائین می‌آید 4 پا»؟
پزشک نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد
آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد
باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد
سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت
و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند
بالاخره بعد از 3 ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50 دلار به او داد مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره
بخوابد پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟
مهندس بدون اینکه حرفی بزند 5 دلار به او داد
 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 91/6/7 توسط شیطونک

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد.
در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید."
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟"
کارمند تازه وارد گفت: "نه" .
صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق".
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی،بیچاره."
مدیر اجرایی گفت: "نه" .
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه». سپس سریع گوشی را گذاشت!!!!!




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 91/6/5 توسط شیطونک

روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد. حیوان بیچاره ساعت ها به طور ترحم انگیزی ناله می کرد . بالاخره کشاورز، فکری به ذهنش رسید. او پیش خود فکر کرد که اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود. او همسایه ها را صدا زد از آن ها درخواست کمک کرد. آن ها با بیل در چاه سنگ و گِل ریختند . اسب ابتدا کمی ناله کرد، اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت او به شدت همه را متعجب کرد. آن ها باز هم روی او گِل ریختند.
کشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت متحیرکرد.
با هرتکه گِل که روی سر اسب ریخته می شد اسب تکانی به خود می داد ، گِل را پایین می ریخت و یک قدم بالا می آمد همین طور که
روی او گِل می ریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
زندگی در حال ریختن گِل و لای بر روی ماست . تنها راه رهایی این است که آنها را کنار بزنیم و یک قدم بالا بیاییم.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 91/6/5 توسط شیطونک

شاید تابحال مطلب ذیل راخوانده باشید:

برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند   
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
1,2,3,4,5,6,7,8,9,10,11,12,13,14,15,16,17,18,19,20,21,22,23,24,25,26

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت کافیست؟
تلاش سخت  ( Hard work)
H+A+R+D+W+O+R+K
8+1+18+4+23+15+18+11=98%

آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟
دانش ( Knowledge)
K+N+O+W+L+E+D+G+E
11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%

عشق چگونه؟
عشق (Love)
L+O+V+E
12+15+22+5=54%

خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟
پس چه چیز 100% را می سازد؟؟

پول(Money)
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25=72%

اینها کافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟

نگرش (Attitude)
1+20+20+9+20+21+4+5=100%
آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد

حالا لطفا نوشته زیر را بخوانید که تغییر نگرش را می آموزد(حداقل به من یاد داد):

خدایا شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است!!!
این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند

خدایا شکر که مالیات می پردازم!!!
این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم

خدایا شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند!!!
این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم

خدایا شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم!!!
این یعنی توان سخت کار کردن را دارم

خدایا شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم!!!
این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن

خدایا شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم!!!
این یعنی لباسی برای پوشیدن دارم

خدایا شکر که هر روز باید با زنگ ساعت بیدار شوم!!!
این یعنی هنوز زنده ام

خدایا شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم!!!
این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم

خدایا شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند!!!
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم

می بینید که چگونه این تغییر نگرش همه چیز را عوض می کند و ما را به بندگان شاکر خداوند و راضی از زندگی تبدیل می کند، پس  در سختی ها و مشکلات نگاهت را تغییربده، چشمهایت را بشوی، و جنبه های مثبت و ورای مشکلات را ببین آنگاه همه چیز عوض می شود




نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 91/4/1 توسط شیطونک

      کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
      می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی
      اما من به این کوچکی و ناتوانی
      چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟
      خداوند پاسخ داد:
      از میان فرشتگان بیشمارم.  یکی را برای تو در نظر گرفته ام.
      او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.
      کودک همچنان مردد  ادامه داد:اما اینجا در بهشت من جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.
      خداوند لبخند زد :  
      فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و
      هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
      کودک ادامه داد :
      من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم.
      خداوند او را نوازش کرد و گفت:
      فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در
      گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
      کودک با ناراحتی گفت:
      اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟؟
      و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟
      "فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی."
      کودک سرش را برگرداند و پرسید:
      شنیده ام که در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟؟ 
      خدا گفت :
      فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
      کودک با نگرانی ادامه داد :
      اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.
      خداوند لبخند زد و گفت :
      فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد
      اگرچه من همیشه در کنار تو هستم.
      در آن هنگام بهشت آرام بود
      - اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. 
      کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند
      .پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید : 
      خدایا اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لا اقل نام فرشته ام را به من بگو. 
      خداوند او رانوازش کرد و پاسخ داد :
        نام فرشته ات اهمیتی ندارد ولی می توانی او را گل تقدیم شما"مادرگل تقدیم شماصدا کنی.

        و خدا زن را از پهلوی چپ مرد آفرید آری خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید
        نه از سر او تا فرمانروای او باشد نه از پای او تا لگد کوب امیال او گردد 
        بلکه از پهلوی او تا برابر با او باشد و از زیر بازوی او تا مورد حمایت او باشد
        و از نزدیکترین نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد...

        از وبلاگ دوستم "همسفر" 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 91/2/17 توسط شیطونک

پسر عزیزم:
روزی که تو مرا در دوران پیری ببینی، سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی ....
اگر من در هنگام خوردن غذا خود را کثیف می کنم، اگر نمیتوانم خودم لباسهایم را بپوشم، صبور باش.
و زمانی را به خاطر بیاور که من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو کردم.  
اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبی را هزار بار تکرار می کنم، حرفم را قطع نکن و به من گوش بده. 
هنگامی که تو خردسال بودی، من یک داستان را هزار بار برای تو می خواندم تا تو به خواب بری. 
هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.
زمانی را به خاطر بیاور که من برای به حمام بردن تو به هزار کلک و ترفند متوسل می شدم. 
هنگامی که ضعف مرا در استفاده از تکنولوژی جدید می بینی،
به من فرصت فراگیری آن را بده و با لبخند تمسخرآمیز به من نگاه نکن ... 
من به تو چیزهای زیادی آموختم... چگونه بخوری، چگونه لباس بپوشی ... و چگونه با زندگی مواجه شوی
هنگامی که در زمان صحبت، موضوع بحث را از یاد می برم، به من فرصت کافی بده
که به یاد بیاورم در چه مورد بحث میکردیم و اگر نتوانستم به یاد بیاورم، از من عصبانی نشو.
مطمئن باش که آنچه برای من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!  
اگر مایل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نکن. به خوبی می دانم که چه وقت باید غذا بخورم . 
هنگامی که پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نمی دهند .... 
دستانت را به من بده ... همانگونه که در کودکی اولین گامهایت را به کمک من برداشتی 
و اگر روزی به تو گفتم که نمی خواهم بیش از این زنده باشم و دوست دارم بمیرم ...
عصبانی نشو. روزی خواهی فهمید که من چه می گویم.  
تو نباید از اینکه مرا در کنار خود می بینی احساس غم، خشم و ناراحتی کنی.
تو باید در کنار من باشی و مرا درک کنی و مرا یاری دهی،
همانگونه که من تو را یاری کردم که زندگی ات را آغاز کنی  
مرا یاری کن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوری یاری ده که راه زندگی ام را به پایان ببرم.
من نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره به تو داشته ام خواهم داد.  
دوستت دارم پسرم. 
                                           پدر تو  




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 91/2/17 توسط شیطونک

اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم "غذا" بنامیم و حال آنکه در
زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود.
اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمه "نفر" را استفاده کنیم
و حال آنکه در زبان عربی حیوان شتر را با این کلمه میشمارند و انسان را با
 کلمه "تن" . شما 5 تن آل عبا و 72 تن صحرای کربلا را بخوبی می شناسید
اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را "پارس" بگوئیم و حال آنکه این کلمه
نام کشور عزیزمان میباشد؟
اعراب به ما آموختند که "شاهنامه آخرش خوش است" و حال آنکه فردوسی در
انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید. 
آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد و همین ملّت هنوز نمیفهمد
که به کسانی احترام میگذارد که به او نهایت حقارت را روا داشته اند و
هنوز با استفاده همین کلمات به ریشش می خندد.
آیا در کتاب سفینه البهار نمیخوانیم که بالاترین ایرانی از پست ترین عرب
پست تر است؟!!!!
حد اقلّ بیائید با یک انقلاب فرهنگی این کلمات و این افکارحقارت پذیری
را کنار بگذاریم.
بجای "غذا" بگوئیم "خوراک"
بجای "نفر" بگوئیم "تعداد" و یا "تن"هرچند عربیست
بجای "پارس سگ" بگوئیم "واق زدن سگ"
بجای " شاهنامه آخرش خوش است " بگوئیم "جوجه را آخر پائیز میشمارند" 




نوشته شده در تاریخ شنبه 91/2/16 توسط شیطونک
درباره وبلاگ
bahar 20


امیر خان - پزشک متخصص - سی سی اس | قالب میهن بلاگ - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ